گوگرد در دهانم میپیچد
زبانم تلخ، زبانچهام ناامید مشت به سق
امروز که هوا را در کیسه میپیچند
و صبح فردا پیش از صدای اذان اول
بر درخت کُنار سوخته یا سیب سیاه آونگون میکنند
و در چاشت -کوتاه اما نانجیب- میخوانند
دودها از فراز شهر رفتهاند، ما دیاکسیدگوگرد را پیگیری کردیم، و با کار بیوقفه،
در آزمایشگاه یا شهر،
به سرچشمهی آلودگیها رسیدیم.
و صبح سحر، پس از اذان اول
آن را از درخت سپیدار کشیده
یا سروناز کهنسال
به قانون هیاهو آویختیم
و مردم با هی و با هو،
خشم و نفرت را
با نقل یزد و حلوای کرمان
میان خود پاس میدارند، همچون سده یا مهرگان
و دستان هم به گرمی
و چشمان هم به شادی
و آغوش هم گرچه بازاباز
اما به اکراه بر یکدگر
چرا که آغوش هنوز
از بوی اکسید و آهن زننده است
و هاجر و قاصد سرزمین روشنی
دست خود را به زیر چانه گونیا کرده
از خویش میپرسد: کدام برتر است؟
آن پوشیه که هوا را حبسیده
یا آن هوا که در پوشیه محبوس
و حبسٌ علتالمحبوس
ثم هذا محبوس دالٌ علی کل حبیس
که حبیس بر فعیل
فعیل بر فعلٌ رافع علی حرکت
و حرکت چون بر مقال نیامده
لذا اَس اَساس هوا کان لم یکن
و دهری و دیگری و جود و گبر
همه دلناگران آن شاخ سیب سیاه
چرا نمیتواند سفید باشد؟
و هان نادانایان
نه بر هوا
که بر آتش نیازمندتر
که احتجاج شما خاک را نزدیکتر
که آب دریغ میشود از شما، کم از سبزه
و اشباح دیگران، آنها که هوا را گواهی میدادند
در انتهای پاییز مسموم،
دست در جیب
روی پر خش و خون
در انفیهدان خود گوگرد ریختهاند
و همچنانی که در پیادهرو به ویترین زمانفروشی چشم دوختهاند
تصادفا و بهناگاه
چشمشان از دیگری پر میشود
کلاه از سر برمیدارند
انفیهدان را باز میکنند
و گوگرد به یکدیگر تعارف میزنند