باغ عدن

محکم‌تر از چینه‌دان خروس‌، خونِ بدنِ نرمانرم
زیر خونداس نیروهای متکثر
از افعال تهی
همچون این شعر
چکاچک‌ از چاک
شتک‌زده به هستی
چون وقتی که پوسته‌ی دارچین، زیر آسیای سنگی
استخوان خُرد و از کرانه به هیچ ساقط، صندلی استنطاق

کورپایی و کَردستی
از تاکستان بی‌رگ و باغ‌های پهلوشکسته‌ی انار
بی‌شنیدن، اَبا ندیدن
 شکافنده و چلاننده و چمباننده
آنچه باقی ما‌ند نَشَراب
طاهر و مشمئز
پاک و نخوردنی

سفیدابران خاطی، هر آینه تنها
بر غم تو ‌شاش‌کنان
رد ادرار از دل حبة‌الخضرا، چکه
رد خون بر قنا عذاب اَنّار، جاری
و باغ من نار السَّموم‌، آماس

کامروا باغبان، مرد راستین
در خاک هیچ رستنی
یا تنی؟ راست ایستا
همچون شاخه‌ی مو پیچان
همچون ترکه‌ی انار شق
بر سایه‌بان‌ها آونگون
حبل‌المتین تنیده بر مُردار باغبان

در افق

مردی از گوشه‌ی شرقی کویر، از مصر یا دقیق‌تر از طبس
در بدنش در ساق‌ها، در بازوانش، نَقْب زده است، برای آن که روح عُروج کند.
- سلام بر زائِر
که هر سلام، انسانی است در شیطنت هوا
- سلام بر سائِر
ریز ریز خون بر روی شن می‌چکد از سوراخ‌ها و با هر تپش،
شتک سرخی- روحش- بر زمینه‌ی آبی‌کِرِم.

اعلان

گوگرد در دهانم می‌پیچد
زبانم تلخ، زبان‌چه‌ام ناامید مشت به سق
امروز که هوا را در کیسه می‌پیچند
و صبح فردا پیش از صدای اذان اول
بر درخت کُنار سوخته یا سیب سیاه آونگون می‌کنند
و در چاشت -کوتاه اما نانجیب- می‌خوانند

دودها از فراز شهر رفته‌اند، ما دی‌اکسید‌گوگرد را پیگیری کردیم، و با کار بی‌وقفه،
در آزمایشگاه یا شهر،
به سرچشمه‌ی آلودگی‌ها رسیدیم.
و صبح سحر، پس از اذان اول
آن را از درخت سپیدار کشیده
یا سروناز کهنسال
به قانون هیاهو آویختیم

و مردم با هی و با هو،
خشم و نفرت را
با نقل یزد و حلوای کرمان
میان خود پاس می‌دارند، همچون سده یا مهرگان
و دستان هم به گرمی
و چشمان هم به شادی
و آغوش هم گرچه بازاباز
اما به اکراه بر یکدگر
چرا که آغوش هنوز
از بوی اکسید و آهن زننده است

و هاجر و قاصد سرزمین روشنی
دست خود را به زیر چانه گونیا کرده
از خویش می‌پرسد: کدام برتر است؟
آن پوشیه که هوا را حبسیده
یا آن هوا که در پوشیه محبوس
و حبسٌ علت‌المحبوس
ثم هذا محبوس دالٌ علی کل حبیس
که حبیس بر فعیل
فعیل بر فعلٌ رافع علی حرکت
و حرکت چون بر مقال نیامده
لذا اَس اَساس هوا کان لم یکن

و دهری و دیگری و جود و گبر
همه دل‌ناگران آن شاخ سیب سیاه
چرا نمی‌تواند سفید باشد؟
و هان نادانایان
نه بر هوا
که بر آتش نیازمندتر
که احتجاج شما خاک را نزدیک‌تر
که آب دریغ می‌شود از شما، کم از سبزه

و اشباح دیگران، آن‌ها که هوا را گواهی می‌دادند
در انتهای پاییز مسموم، 
دست در جیب
روی پر خش و خون
در انفیه‌دان خود گوگرد ریخته‌اند
و همچنانی که در پیاده‌رو به ویترین زمان‌فروشی چشم دوخته‌اند
تصادفا و به‌ناگاه
چشمشان از دیگری پر می‌شود
کلاه از سر برمی‌دارند
انفیه‌دان را باز می‌کنند
و گوگرد به یکدیگر تعارف می‌زنند

جوانان

چشم دوخته فروجستگی کوچکی روی ناخن‌تراشیده‌ی دیوار کنار تنبوری که با یک سیم صدای خفگی می‌دهد. که از پشت آن، و پیش‌تر از پشت، لطفعلی‌خان کرمان را راه نمی‌دهد. جیرفت بر لبه‌ی حقه سیاه می‌شود و شهر از نو می‌سوزد. هزار کله سوار شده، آب می‌ریزد، لب به لب، پاچه به پاچه، بناگوش تا بناگوش، زبان تا زبان، مغز تا مغز. از شیراز پیکی می‌رسد نامه‌ همه هیچ، جامه همه سرخ. سلامتیِ آن همه کله، آن همه چشم، که دنیا را می‌پایند. برای فراموشی، که قاعده کف دست، حیات داغ می‌کند. پیرِ شاطرِ قاهرِ باسطِ نافذِ حاضر؛ بِیِاقرأ:

ای جوانان زیبا، ناشکیب نباید بود
صبح لشکر جَر نادیده
عازم خراسان شد.
شب سبد سبد سرگل زعفران قائنات،
به تهران رسید.
از آن همه جوان، از تَن کم، از یک تن زیاده
بر قوچان قوچیده
بر شیروان شوریده
بر مشهد شاشیده
در سبزوار سازیده، رقصیده
در شاهرود شاهیده و در بیابان
با قمقمه‌ای خالی،
با هزار چشم نداشته، به دست آب‌انبار شیشه‌ای
پر از پوچ
زمین را گل‌الود کرده.

جوانان رعنا، نانجیب نباید بود
نه مگر این که رشیدخان دیبا و اطلس، البته پاره‌پاره
از کابل و هرات، البته تکه تکه
به تربت و طبس، با این که جام و حیدری
از ان جا به زابل و ایرانشهر، گرچه ناس، ناس
در دلتای دایتی، با دو دبه‌ی بیست و چهار لیتری
نفتِ قاقِ چاق، تاخ زده

جوانان، زمین پوچیده را نمی‌توان به خیش کشید.
مردم کوچانده را وطنی نیست
از پیزیِ هر مرد، کره می‌چکد. از سینه‌ی زن، خون.
جوانان، لوطی شما مُرده.
جوانان، ای جوانان.

شب

شب‌ها که ناگاه
کودکی، اسبی، پرنده‌ای
به زیر خاک خویش
چشم می‌دوزد
و در تقلب، هُرِه می‌کند

باد به میانه‌ی دو ساختمان حمله می‌برد
عور و مستضعف
چانه‌ها می‌لرزند
چون شکسته‌شیشه‌ها و ویران‌دیوار
خانه‌ها

و پرنده‌ها که در تاریکی کوچ می‌کنند
و در روشنا
در هیئت گلوله‌های آتشین‌رو و سیاه‌جامه
پله‌پله مترو را ترک می‌کنند

کوچه از صدایشان خالی می‌شود
همچنان که از صدای زنان خالی
و از تن تهی، از رنج عاری
مثلث‌ها و مربع‌هایی رنگین‌اند
سرخ و سفید و گاهی سیاه

و اسب نجیب در سرخوشی و خلأ
کناره‌ی خیابان را لیس می‌زند
و به فردا فکر نمی‌کند
که به اسبیت خویش چرا

کودکان
محو و نازاده
به گمان خویش و ما خسبیده در ناز
اما از انظار ناپدید و کوچ کرده

خیابان از انسان کم
انسان از خدایان کمتر
و هر شب، سری بریده می‌شود
در خواب خوش، فی قریة‌الله
قربة ‌الی‌ الله

هجرت

آن چنان که سنگ در اوج
به خواست خویش
زمین را مقصد می‌گیرد
یا خلنگ کتیرا
که با اراده در باد می‌نشیند
و به فراسو سفر می‌کند
و هم‌خوابگی مورچه‌ با کیسه‌ی تنباکو در قایقی که از دریا به ساحل انزلی برمی‌گردد

خاورمیانه

امروز که آمدن را آغازیدم
از کناره‌ی دره‌های پرت، جنگل‌های گشن، دریاهای مواج
در اقامه‌ی رسولان کژرفتار
شاهان راست کَرد ار
ابروان هلال
در میان دُرود، در مَدی بی ترانه، در رنگ‌های اصلی، رنج‌های اصلی
در گُر و گُر آبی از آب و زرد از شن و سیاه از نفت و همواره سرخ
صبح فردا که از کناره سقوط می‌کنم
در جنگل گم می‌شوم و غرقه در دریا.
یا در کشاکش با آفتاب
مرا خواهی دید در جهانی نو
مرا و دیگران را
در مدار اعداد
در رستاخیزشان در ستون خبرگزاری
مرا که ستاره‌ای یخ زده در چشم است
یا خون دلمه شده زیر دندان آسیا

زائر

تاغ‌ها برای چه کس کمر خم کرده‌اند؟
آن کس کو راه را در خواب دیده
اما شب را در کژراه بیابان، میان عقربان و خَرفَستران به صبح رسانده است،
چونان ایزدی تنها، لمیده بر شن.

شب آبادان

از پس گردن یا در خط‌الرأس شانه،

تعدد حوادث را از عقب نگریستن، از شب بصره یا فاو

وهمِ گذرانِ سیال ِ صحرا
شغال همپای تو سکوت می‌کند.
زوزه می‌کشد،
با هر نگاه ترسان.

در از داخل به بیرون باز شده
تاریکی لیسک پشت چفت کانتینر پشت گمرک،
از جدار نفوذ می‌کند
جای گرفته
در جرزها.

روشنی بر خانه‌ای خراب چیست؟
تکرار ویرانی، تیزی لبه‌های تباهی
هر تِرِشکه‌ی نور، آذری
ناغافل و ناگه
میان کاهدان.

ماغِ بلاواسطه، جهانی را به منخرین خود فرامی‌خواند. اسرافیل در مغاک، در زمین.
فِیدوس کارگران را در مه فرو‌می‌برد.
هرکولس‌های لغزان
از پس ابرهای نفتالود
خوشبختی را رکاب می‌زند.
دریا برایمان سیاهی می‌ریزد، تپنده در شقیقه‌های آبادان.
 

ماجرای نخستین

ماجرای نخستین را از چه کسی باید پرسید؟
دمادم غروبی که نبود،
با دوربینی که نبود
در جهانی که نبود، 
رنگ ناسبز، شاید سبزِ کدام نا/رون تناور، کدام چ/نا/ر تکیده را
در کدام حافظه ثبت کنیم؟

بر تقویم نیامده،
در اولین ناروز نیامده، نور از کجا بتابد
بر خاطرمان
تا ابهام تاریک‌روشن را به یاد آورد؟

در نابودن ما نارازی بود.
همان که امروز بخش‌بخش، از سراچه‌ها و پاشوره‌های ذهن ما سرریز می‌کند.

از روزن‌ها بر دهانه‌ی سوراخ‌ها
و از سوراخ‌ها در دماغه نقب‌ها جمع می‌شود
و ناشب را پس می‌زند
تا ناگاهی به میان آورد.

همان که در چاه‌ها نا‌زمانی است که پنهان است.
در کوره‌ها ناسال‌ها ناگداخته مانده است.
در ناگوشه‌ها بیراه، در دخمه‌ها ناپنهان،
و در حواس ناجاری است.

در ناانسان منقبض می‌شود و ارتعاش می‌کند.
پس از آن چه از ناانسان باقی ماند؟
مشتی چربی، قدری اسید، لکه‌ای خون